70
خواستم چشمان کسی را اسیر خودم کنم
خودم اسیر چشمانش شدم ...
پ.ن.:
حکایت این روزهای ما و من ... که همچنان سرسختانه می جنگم با او ... و با این احساس ...
69
از تک تک آدم های اطرافم متنفرم ...
68
نمی دانم چرا تازگی ها هر وقت استرس دارم، حالم به هم می خورد.
و این از آدمی به خونسردی من بعید است ...
67
یکی از سخت ترین ثانیه های زندگیم رو می گذرونم.
همین الآن فهمیدم که سیستم عامل عزیزم بیش تر از سه ماهه که از رده خارج شده. 
... و من نفهمیده بودم!!!!
رفتم نسخه ی جدید سفارش دادم. تا ده روز دیگه به دستم می رسه.
66
نه عزیز من!!!
به نظر من مرگ غم انگیز نیست ...
65
64
در یکی از احساساتی ترین لحظات زندگی ام، او را در آغوش گرفتم
نگذاشتم اشک هایم بیش تر از آنچه لازم بود پایین بیاید
...
رفت ماه عسل
پ.ن.:
بازی Mario دانلود کرده ام. نخندید. دوستش می دارم.
۶۳ - دو خواهر من
این روزهابعضی وقت ها ، بعضی وقت ها احساس عذاب وجدان می کنم.
خواهرم که داشت ازدواج می کرد من خیلی نصیحتش کردم. درست است ۹ سال از او کوچک ترم ولی او را خوب می شناسم. درست مثل خودم است. با دخترهایی که اطرافمان می بینیم کمی تفاوت دارد. و متاسفانه یا خوشبختانه کمی یاغی و هنجار شکن ...
اولین نفری که فهمید قصد جدایی دارد من بودم. هنوز نمی دانم کار درستی کرده ام یا نه. ولی سعی کردم در این راه به او امید بدهم. تشویقش کردم کاری را که فکر می کند درست است انجام بدهد. شاید اگر حرف های من نبود هیچ وقت در انجام این کار مصمم نمی شد.
این روزها اما ...
آن یکی خواهر دو روز دیگر می رود سر خانه و زندگی اش.
به نظرم می آید خواهر عزیزم خیلی غمگین است. جدایی اش اجتناب ناپذیر بوده است. حتی اگر ازدواج می کرد هم کارش به این جا می کشید.
نمی گویم تقصیر من بود. نمی گویم بدون من این اتفاق نمی افتاد. من طبق آرمان و طرز فکرم راهنمایی اش کردم. کاری که فکر می کردم درست است. ولی آدم در شرایطی خودش را مقصر می بیند.
دارم فکر می کنم: نمی توانستم کار بهتری انجام دهم؟!!!
پ.ن.:
در مورد ازدواج خواهرم حس خاصی ندارم. خوشحال؟ نیستم! ناراحت؟ نیستم!
خودش را نمی دانم ولی به عقیده ی من اسیر شدنش اشتباه بود.
نظرات ()