زندگی دوم من (؟)

برای لذت بردن از زندگی همیشه باید احمق بود.

70

خواستم چشمان کسی را اسیر خودم کنم

خودم اسیر چشمانش شدم ...

 

پ.ن.:

حکایت این روزهای ما و من ... که همچنان سرسختانه می جنگم با او ... و با این احساس ...

   + سارا ; ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳٠
comment نظرات ()

69

از تک تک آدم های اطرافم متنفرم ...

   + سارا ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٩
comment نظرات ()

68

نمی دانم چرا تازگی ها هر وقت استرس دارم، حالم به هم می خورد.

و این از آدمی به خونسردی من بعید است ...

   + سارا ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱۸
comment نظرات ()

67

یکی از سخت ترین ثانیه های زندگیم رو می گذرونم.

همین الآن فهمیدم که سیستم عامل عزیزم بیش تر از سه ماهه که از رده خارج شده. نگران

... و من نفهمیده بودم!!!!

رفتم نسخه ی جدید سفارش دادم. تا ده روز دیگه به دستم می رسه.

   + سارا ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٥
comment نظرات ()

66

نه عزیز من!!!

به نظر من مرگ غم انگیز نیست ...

   + سارا ; ۸:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٤
comment نظرات ()

65

چقدر باران می آید!!!

   + سارا ; ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٠
comment نظرات ()

64

در یکی از احساساتی ترین لحظات زندگی ام، او را در آغوش گرفتم
نگذاشتم اشک هایم بیش تر از آنچه لازم بود پایین بیاید
...
رفت ماه عسل

 
پ.ن.:
بازی Mario دانلود کرده ام. نخندید. دوستش می دارم.

   + سارا ; ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٥
comment نظرات ()

۶۳ - دو خواهر من

این روزهابعضی وقت ها ، بعضی وقت ها احساس عذاب وجدان می کنم.

خواهرم که داشت ازدواج می کرد من خیلی نصیحتش کردم. درست است ۹ سال از او کوچک ترم ولی او را خوب می شناسم. درست مثل خودم است. با دخترهایی که اطرافمان می بینیم کمی تفاوت دارد. و متاسفانه یا خوشبختانه کمی یاغی و هنجار شکن ...
اولین نفری که فهمید قصد جدایی دارد من بودم. هنوز نمی دانم کار درستی کرده ام یا نه. ولی سعی کردم در این راه به او امید بدهم. تشویقش کردم کاری را که فکر می کند درست است انجام بدهد. شاید اگر حرف های من نبود هیچ وقت در انجام این کار مصمم نمی شد.

این روزها اما ...
آن یکی خواهر دو روز دیگر می رود سر خانه و زندگی اش.

به نظرم می آید خواهر عزیزم خیلی غمگین است. جدایی اش اجتناب ناپذیر بوده است. حتی اگر ازدواج می کرد هم کارش به این جا می کشید.
نمی گویم تقصیر من بود. نمی گویم بدون من این اتفاق نمی افتاد. من طبق آرمان و طرز فکرم راهنمایی اش کردم. کاری که فکر می کردم درست است. ولی آدم در شرایطی خودش را مقصر می بیند.
دارم فکر می کنم: نمی توانستم کار بهتری انجام دهم؟!!!


پ.ن.:
در مورد ازدواج خواهرم حس خاصی ندارم. خوشحال؟ نیستم! ناراحت؟ نیستم!
خودش را نمی دانم ولی به عقیده ی من اسیر شدنش اشتباه بود.


   + سارا ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
comment نظرات ()
← صفحه بعد